2-7-2- پذیرشسرشتمشترکانسانی35
2-7-2-1- دیوسرشتیانسان35
2-7-2-2- نیکسرشتیانسان36
2-8- فطریاتانسان37
2-8-1- آگاهیهایفطری37
2-8-1-1-قضایایبدیهی37
2-8-1-2- ارزشهاوضدارزشهایاخلاقی38
2-8-1-3- خداشناسی38
2-8-2- گرایشهایفطری39
2-8-3- توانشهایفطری41
2-8-3-1-توانایییادگیریودرک41
2-8-3-2- تواناییغلبهبرنفسوخواهشهایدرونی42
2-8-3-3- خلاقیتونوآوری43
2-8-3-4- سخنگویی،تفهیموتفاهم43
2-8-3-5- تواناییقربربوبی44
فصلسوم: اسلامومسئلهازخودبیگانگی50
3-1- واژههایقرآنیومسئلهازخودبیگانگی52
3-1-1- خودفراموشی53
3-1-2- زندگانیسخت53
3-1-3- فراموشیقیامت54
3-2- نمونه‌هایقرآنی56
3-2-1- جوامعازخودبیگانه56
3-2-1-1- قومنوح56
3-2-1-2- قوملوط58
3-2-1-3- قومعاد59
3-2-1-4- قومیهود61
3-2-1-4-1- تحریفکتابآسمانی (تورات)62

در این سایت فقط تکه هایی از این مطلب(به صورت کاملا تصادفی و به صورت نمونه) با شماره بندی انتهای صفحه درج می شود که ممکن است هنگام انتقال از فایل ورد به داخل سایت کلمات به هم بریزد یا شکل ها درج نشود-این مطالب صرفا برای دمو می باشد

ولی برای دانلود فایل اصلی با فرمت ورد حاوی تمامی قسمت ها با منابع کامل

اینجا کلیک کنید

3-2-1-4-2- تحریفحقایق62
3-2-1-4-3- استهزاوتمسخر62
3-2-1-4-4- انکارحق63
3-2-1-4-5- حسادتنسبتبهمسلمانان63
3-2-1-4-6- رحمتوفضلخداوند64
3-2-2-افرادازخودبیگانه65
3-2-2-1- فرعونمصر65
3-2-2-2- بلعمباعورا70
3-2-2-3- قارون73
فصلچهارم: عللگرایشبهازخودبیگانگی76
4-1- عللفردی77
4-1-1- هواپرستی77

4-1-2- جهلونادانی79
4-1-3- سستیوتنبلی83
4-1-4- ضعفشخصیت86
4-1-5- نداشتنتعادلروحیوروانی87
4-1-6- نداشتنهدفاصیل89
4-1-7- زندگانیحیوانی89
4-1-8- عدمتلاشبرایرسیدنبهکمال91
4-1-9- عدمبهرهگیریصحیحازعقل92
4-2- عللاجتماعی93
4-2-1- تعصبوقومیتگرایی94
4-2-2- تحمیلفرهنگمنحطغربی99
4-2-2-1- آموزشغربی101
4-2-2-2- تبلیغات102
4-2-2-3- صداوسیما102
4-2-2-4- ویدئو102
4-2-2-5- مطبوعات103
4-2-2-6- عکس103
4-2-2-7- لباس103
4-2-2-8- اقلیتهایمذهبی103
4-2-2-9- فرنگرفتهها103
4-2-2-10- تندروی104
4-2-3- منافعجمعیوگروهی105
فصلپنجم: پیامدهایازخودبیگانگی107
5-1- پیامدهایفردی108
5-1-1- حسادت108
5-1-2- تکبر111
5-2- پیامدهایاجتماعی115
5-2-1- تبعیضنژادی115
5-2-2- استعمار119
5-3-3- بحران‌هایمادیومعنوی120
5-3-3-1- بحرانمعرفتی120
5-3-3-2-بحرانروحیروانی122
5-3-3-3-بحراناخلاقی123
5-3-3-4- بحرانفناوری125
فصلششم: راههایمقابلهباازخودبیگانگی128
6-1- راهبرونرفتفردی129
6-1-1- درمانحسد130
6-1-1-1- راهعلمی130
6-1-1-2- راهعملی130
6-1-2- درمانتکبر131
6-1-2-1- راهعلمی131
6-1-2-2- راهعملی133
6-2- راهبرونرفتاجتماعی134
6-2-1-بازگشتبهخویشتن135
6-2-2-گسترشاخلاقدرجامعه138
6-2-3- تبلیغعقایدصحیح139
* انسانکامل140
نتیجه‌گیری142
منابع146

مقدمه
یکی از مسائل بسیار مهم در خصوص انسانشناسی را میتوان مسئله از خودبیگانگی دانست این موضوع در علم روانپزشکی نیز دارای اهمیت بسیار زیادی میباشد از خودبیگانگی ترجمه کلمه (alienation) است که یک عنوان کلی برای تمامی دردهای فردی و اجتماعی انسان میباشد.
این عنوان کلی مفهومی مبهم میباشد. همانگونه که اگر تمامی مشکلات را در یک عنوان کلی بنام «درد» قرار دهیم، روشن نیست که درباره چه چیزی داریم بحث میکنیم مثلاً اگر گفتیم «فلان فرد بیمار است» به هیچ وجه مشخص نمیگردد که درد وی چیست؟ چه عاملی باعث بروز این درد شده است و راه بهبودی وی کدام است؟ در مورد از خود بیگانگی نیز همین حالت مطرح است.
با توجه به این موضوع اگر فردی نیز دچار از خودبیگانگی گردد، میتوان سئوالات زیادی را مطرح کرد. از قبیل: چرا این مشکل پیش آمده، چگونه این حالت رخ داده است؟ راه پیشگیری و درمان کدام است. آیا قابل دفع است یا قابل رفع؟ چرا برخی از انسانها دچار این حالت میشوند؟ اثرات فردی و اجتماعی آن کدام است؟ و مجموعه سئوالاتی از این دست و پاسخ به آنها مستلزم بررسی مفهوم از خودبیگانگی، تبیین دیدگاههای مختلف، سیر تاریخی موضوع و در نهایت ارائه راهکار لازم برای پیشگیری و درمان آن است.
در این تحقیق با بررسی سیر موضوع و بیان نظرات برخی از اندیشمندان مطرح غرب بدون تعصب و پیشداوری و صرفاً با یک نگاه علمی و آزاد اندیشانه موضوع را مورد بررسی قرار داده و دیدگاه اسلام را به عنوان یکی از ادیان مطرح جهان تبیین می‌گردد.
البته کاملاً واضح است که زمینه بحث بسیار گستردهتر از آن چیزی است که در این تحقیق ارائه گردیده است و جا دارد که اندیشمندان و محققان گرامی پیرامون این موضوع که دارای اهمیتی حیاتی است در حد توان خود مطالعه و بررسی لازم را انجام داده و با ارائه نظرات و دیدگاههای خود بر غنای هرچه بیشتر بحث بیفزایند.
طرح مسئله
انسان موجودی است که در نظام خلقت جزء برترینها میباشد﴿وَلَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ﴾1«و ما فرزندان آدم را بسیار گرامی داشتیم»و ارزش او تا بدانجا است که خداوند منان در قرآن کریم بواسطه خلق چنین موجودی به خودش بالیده است. ﴿فَتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ﴾2«پس آفرین بر خداوندی که بهترین آفرینندگان است»
این موجود شگفتانگیز دارای قابلیتهای مختلفی و بسیار زیادی میباشد که هیچ مخلوقی را یارای برابری با او نیست. همین ویژگیهای منحصر به فرد باعث شده است که موجودی باشد با قابلیتهای متضاد که از یک طرف تا اوج کمال صعود کرده و از ملائک هم برتر شود و از طرف دیگر تا قعر پستی و گمراهی سقوط نماید و از حیوان هم پستتر گردد. ﴿أُوْلَئِکَ کَالأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ﴾3«آنها همانند چهارپایانند بلکه گمراهتر»
از این رو شناخت دقیق وی و بررسی قابلیتهایی که ممکن است گاهی اوقات شرایطی را فراهم آورد که انسان نه تنها از اطراف خود غافل وبیگانه گشته بلکه از شخص خودش نیز بیگانه گردیده و دچار نوعی از خودبیگانگی و از خودباختگی شود ضروری می باشد، زیرا در این صورت فرد موردنظر هر چند دارای ظاهری انسانی است اما باطن وی فاقد ویژگیهای انسانیت میباشد.
از طرف دیگر وجود از خودبیگانگی چه در جنبه فردی و چه در جنبه اجتماعی یکی از معضلاتی است که جامعه بشری به آن دچار گشته و تبعات بسیار منفی برای فرد و جامعه را در پی خواهد داشت. از این رو لازم است که این موضوع کاملاً کالبدشکافی شده و واقعیت آن بطور شفاف برای جامعه تبیین گردد تا ضمن جلوگیری از ورود افراد به این ورطه هولناک، موجبات آسایش، آرامش و امنیت را برای بشریت فراهم آورد.
نکته مهم دیگر توجه به ساختار وجودی انسان و فلسفه وجودی وی در عالم هستی میباشد. از آنجا که طبق نظر اهل تحقیق سیر انسان در عالم خاکی صرفاً افقی نبوده بلکه دارای زمینهها و ابزار لازم برای عروج به عوالم بالاتر میباشد. اهمیت موضوع بیش از پیش آشکار میگردد. زیرا اگر انسان دچار ازخودبیگانگی گشته باشد عملاً از مسیری که نظام خلقت برای او ترسیم کرده است فاصله گرفته و هرگز به سر منزل مقصود نخواهد رسید و هرچه در این راه تلاش و کوشش بیشتری کند و به سرعت خود بیفزاید او را از مسیر خود دورتر خواهد کرد. (…لَا یَزِیدُهُ سُرْعَهُ السَّیْرِ إِلَّا بُعْدا)4بنابراین بر انسانها لازم است تا با شناخت دقیق و عمیق از شاکله وجودی خود و میزان قابلیتها و توانمندیهایی که در وی تعبیه شده است راه راست را از بیراهه باز شناسند و موجبات ارتقاء وجودی خود و رسیدن به کمال واقعی را فراهم کند.
این مهم میسر نمیگردد مگر با شناخت دقیق خود و جلوگیری از فرو غلطیدن در ورطه از خودبیگانگی. از آنجا که در جوامع بشری افراد زیادی دچار این بحران شدهاند ما را بر آن میدارد که نسبت به موضوع حساس شده و راه مقابله با آن را به دقت مورد بررسی قرار داده تا بتوانیم بیشترین بهره را از عالم ماده برده و زمینه ارتقاء به عوالم برتر را بیش از گذشته فراهم کنیم.

فصل اول:
کلیات
1-1- بررسی مفهوم ازخودبیگانگی
واژه Alienation که در زبان فارسی غالباً به «از خودبیگانگی» ترجمه شده است، در فلسفه غرب سابقه طولانی دارد. ریشه این اصطلاح کلمه لاتینی “alius” به معنای «دیگر» است. پسوند “en” در زبان لاتین صفت ساز است. بنابراین “alien” به معنای منسوب به دیگری است. از صفت alien فعل alienate ساخته شده است، به معنای «از آنِ شخص دیگر کردن» یا به عبارت واضحتر، «انتقال به غیر». سپس این کلمه، اسم فعل alienation به معنای «انتقال به غیر» (الیناسیون) ساخته شده است. مورد استعمال اصلی آن مناسبات حقوقی است به معنای سلب حقی از یک شخص و انتقال آن به شخص دیگر. اما با گذشت زمان، این مفهوم آن قدر توسعه پیدا کرده که در جامعه شناسی، روانشناسی، فلسفه و حتی روانپزشکی کاربرد دارد. در روانشناسی و روانپزشکی، الیناسیون عبارت است از حالت ناشی از اختلال روانی یا به اصطلاح «روانی» بودن. البته این معنا نیز با مفهوم حقوقی کلمه ارتباط دارد؛ زیرا از یک سو بیمار روانی، شخصی است که سلامت عقل خود را از دست داده است (عقل از او سلب شده است) و از سوی دیگر قانون پاره ای از حقوق چنین شخصی را سلب می کند و به ولی یا وارث او انتقال می دهد. این همان مفهوم قضایی «حجر» است. بنابراین «فرد الینه» از جهت قضایی معادل «محجور» خواهد بود5. پس از بررسی مفهوم «الیناسیون»، نگاهی کوتاه به سیر تاریخی آن، به ویژه در فلسفه غرب، میاندازیم.

1-2- انواع از خودبیگانگی
واژه از خودبیگانگی در طول تاریخ گاهی مفهومی با بار ازشی مثبت و گاهی نیز بار ارزشی منفی وضد ارزش داشته است. آنچه در محافل علمی و فرهنگی مطرح و در اینجا مدنظر است، کاربرد منفی آن است که در این تحقیق مورد بررسی قرار می گیرد. اما به دلیل اینکه در گذشته این واژه بیشتر با بار ارزشی مثبت مورد استفاده قرار گرفته است، اشارهای کوتاه به معنای مثبت آن میکنیم.
الیناسیون یا از خودبیگانگی به معنای مثبت یعنی وارستن از خود یا از خود بیخود شدن است. از این رو، به معنای خلسه یا وجد و حال عرفانی است. اگر الیناسیون را به این معنا در نظر بگیریم، در واقع یک روش عرفانی است برای رسیدن به دانش حقیقی. در این صورت، در مقابل روش عقلانی قرار میگیرد. در روش عقلانی انسان میکوشد با تحلیل و ترکیب مفاهیم به حقایق جهان دست یابد، ولی در روش عرفانی، عارف برای رسیدن به حقیقت سعی میکند از خویشتن خویش بیرون آید و حقیقت را در خود حقیقت درک کند.
آدمی در عالم خاکی نمی‌آید به دست
عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی6
میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست
تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز7
فارغ از خود شدم و کوس انالحق بزدم
همچون منصور خریدار سر دار شدم8
بنابراین، تجربه عرفانی به معنای توضیح رازهای نهفته هستی نیست، بلکه به معنای رفتن در دل این رازها و پذیرفتن آنها به همان صورت سربسته است. به همین دلیل است که در عرفان ایرانی در ستایش بیخودی و بیهوشی و نکوهش عقل و هوش مطالب زیادی بیان شده است.

1-3- سابقه بحث

شما می توانید تکه های دیگری از این مطلب را با جستجو در همین سایت بخوانید

با بررسی تاریخی موضوع در مییابیم که سابقه این بحث به درازای تاریخ بشریت بوده است. چنانچه در ادیان پیش از اسلام این مباحث مطرح بوده است که در فصل دیدگاه اسلام آنها را مورد بررسی قرار خواهیم داد.
اما در تاریخ تفکر غرب در نظرات برخی از فلاسفه قدیمی یونان باستان این موضوع مطرح بوده است که به نمونههایی از آن اشاره میگردد. فیلون اسکندرانی (حدود 40م) این رگه عرفانی و شهودی را داخل در فلسفه و دیانت یهودی میکند. در «سفر خروج» چنین آمده:
«موسی به خدا گفت: اینکه چون نزد بنی اسرائیل برسم و بدیشان گویم خدای پدران شما مرا نزد شما فرستاده است و از من بپرسند که نام او چیست، بدیشان چه بگویم که خدا به موسی گفت: هستم آنکه هستم و گفت به بنی اسرائیل چنین بگو: اهبه (هستم) مرا نزد شما فرستاد.»9
تعبیر فیلون از این عبارت آن است که خدا میگوید: ماهیت من هستی است و هستی قابل توصیف و بیان نیست؛ یعنی ذات خداوند را نه با اندیشه تحلیلی، بلکه با مراقبت عرفانی، جذبه و با بیرون آمدن از خویشتن میتوان دریافت، و کسانی را که نمیتواننداین حال بیخویشتنی را درک کنند، «ساکنان همیشگی تاریکی‌اند» و سخنان کسانی را که «در روشنایی زندگی میکنند» باور ندارند.10
در فلسفه نوافلاطونی قرن سوم نیز در آثار فلوطین (205-270م) این تعبیر به کار برده شده است. او نیز راه دستیابی به دانش حقیقی را بیرون شدن از خود و جذب شدن به سوی مطلوب می‌داند.11 چنانکه میبینیم در فلسفه اشراقی و در یهودیت و مسیحیت قرون وسطایی و در عرفان ایران و به طور کلی در تفکر شهودی، بیخویشتنی یا از خودبیگانگی ارزش مثبتی است. اما در عصر جدید، بخصوص از زمان هگل (1770-1831) به این سو، مفهوم از خودبیگانگی یا بیخویشتنی معنای منفی پیدا میکند و تقریباً در همه حوزههای علوم انسانی، اعم از جامعه شناسی، روانشناسی، فلسفه و حتی روانپزشکی به عنوان یک آسیب و بحران که هویت انسانی را هدف قرار داده و او را نه تنها از مسیر کمال دور میکند، بلکه سلامتی انسان را نیز تهدید مینماید به کار رفته است. در اینجا برای آشنایی بیشتر با این مفهوم، به بیان فشرده برخی دیدگاهها درباره از خودبیگانگی میپردازیم.

1-4- دیدگاه اندیشمندان غرب
در اینجا به بررسی برخی از دیدگاه‌های اندیشمندان مطرح غرب در خصوص مسأله‌ی از خودبیگانگی می‌پردازیم.

1-4-1- هگل و از خودبیگانگی
در فلسفه هگل دست یافتن به دانش حقیقی (دانش مطلق) به معنای بازیافتن خویشتن است. هگل نیز مانند فلوطین معتقد است که دانش به معنای یگانگی داننده و دانسته است، اما به اعتقاد او این یگانگی با پیوستن انسان به خویشتن خویش حاصل میشود، نه با بیرون آمدن از خویشتن. هگل بر این باور است که اندیشه باید بر پای خود بایستند تا دانش مطلق، حاصل شود. اما جذب معلوم در عالم به این معناست که عالم ساختار معلوم را بشناسد و از آنچه در درون آن میگذرد سر درآورد. یعنی عالم در صندوقچه اسرار را باز کند و محتوای آن را بیرون ریزد. بدین ترتیب، اسراری باقی نمی‌ماند: نتیجه روش فلسفی یا تحلیلی توضیح اسرار است، این محور مرکزی اختلاف فلسفه هگل با تفکر شهودی است و گردش مفهوم بیخویشتنی در عصر جدید و از مفهوم مثبت به منفی بر این محور صورت میگیرد.
بنابراین، مفهوم بیخویشتنی در عصر جدید و به ویژه در دست هگل وارونه میشود. هگل مفهوم از خودبیگانگی را در حوزههای مختلف از جمله در حوزه دین به کار میبرد و از مجموعه سخنان وی بر میآید که وی دین را یکی از عوامل از خودبیگانگی انسان به معنای منفی آن میداند. هگل معتقد است، دو نوع قانون داریم: 1- قانون طبیعی 2- قانون وضع شده. وی دین را مجموعهای از قضایا میداند که از ناحیه مرجعی وضع شده و ما ملزم به تبعیت از آن هستیم و مبنای چنین دینی را اعتبار و اقتدار آن مرجع میداند نه تشخیص عقل. به نظر هگل، یهودیت یک چنین دینی است. ویبر این باور است که پذیرفتن دین یعنی پذیرفتن قوانین وضعی و مقهور اراده غیرشدن و بیرون آمدن از امتداد وجودی خود. هگل این وضع را «بریدن» یا «فصل شدن» انسان از طبیعت خود میداند؛ زیرا در این حالت، دیانت انسان که تعیین کننده رفتار اوست از طبیعت او نمیجوشد، بلکه از بیرون بر او تحمیل میشود. هگل جوهر از خودبیگانگی را در این نکته نهفته میبیند که فرد انسان احساس میکند حیات شخصیت فردی او خارج از ذات او، یعنی در جامعه و دولت وجود دارد. وی پایان از خودبیگانگی را عصر روشنگری میداند که حقایق تقویت کننده بیگانگی کاهش مییابد. انگیزه خارجی امری عینی و صد درصد محسوس و ملموس میشود و دولت و سازمان دینی دیگر حقایقی هراسانگیز و اضطراب آفرین نیستند، بلکه بخشی از عالم مادی هستند که در معرض بررسی و تحقیق علمی قرار میگیرند.12
هگل به از خودبیگانگی در حوزه اقتصاد نیز عنایت داشته و معتقد است تقسیم کار و تنوع آن انسان را از اینکه نیازهای خود را تأمین کند و به آنچه تولید میکند نیازمندباشد، دور میسازد و سبب اعتماد انسان به غیر خود (انسانهای دیگر و صنعت و فن) و پیدایش نیرویی برتر از انسان و حاکم بر او میشود که از حیطه قدرت او خارج است و آن موجود بیگانه بر او مسلط میشود.13

1-4-2- فوئرباخ و از خودبیگانگی
فوئرباخ، که در حقیقت واسطه فکری میان هگل و مارکس است، از خودبیگانگی هگل را در دین مطرح کرده است. فوئرباخ که یک فیلسوف ماتریالیست است، دین را عامل بزرگ از خودبیگانگی انسان میشمارد. وی معتقد بود که آدمی حق، محبت و خیر را میخواهد و چون نمیتواند آنها را تحقق بخشد، آنها را به موجودی برتر، که نوع انسان آن را «الله» مینامد، نسبت میدهد و در وجود خدایی با این صفات مجسم میسازد و به این طریق از خود بیگانه میشود. به همین دلیل، وی دین را مانعی در راه پیشرفت مادی، معنوی و اجتماعی انسان تلقی میکند. وی معتقد است که انسان در سیر خود برای رهایی از دین و به تعبیری از خودبیگانگی، سه مرحله را گذرانده یا باید بگذراند: در مرحله نخست، خدا و انسان در دامن دین به هم آمیخته بودند؛ در مرحله دوم، انسان از خدا کناره میگیرد تا روی پای خود بایستد و مرحله سوم که فوئرباخ همه را به سوی تحقق بخشیدن به آن فرا میخواند، مرحله علم انسانی است که انسان ماهیت خود را باز مییابد، مالک جوهر خویش میشود، نوع انسانی خدای انسان میگردد و به جای رابطه خدا و انسان، رابطه نوع انسانی و انسان مطرح میشود.14

1-4-3- مارکس و از خودبیگانگی
کارل مارکس برای «کار» بالاترین ارزش را قایل است و میگوید: «انسان در روند کار، خود را میسازد و سرشت نوعی خود را به وجود میآورد. بنابراین، زیستن یعنی کار کردن. به همین دلیل، مارکس کار را «تجلّی زندگی» مینامد. این تجلی از زندگی ممکن است موجب «بیگانگی از زندگی» شود. این مشکل زمانی پیش میآید که انگیزه کار نه «نیاز درونی»، بلکه «نیاز بیرونی» و «اتفاقی» باشد. یعنی وقتی که انسان ناچار باشد برای ادامه حیات خود، کار خود را و در واقع، خویشتن خود را مانند کالا بفروشد. کارل مارکس میگوید:
«انسان از طریق الوهیت و ایدئولوژی “خود حقیقیاش” را تحقق نمیبخشد، بلکه از طریق اتحاد با جهان به وسیله کار خلاق، فعالیت سازنده، و روابط اجتماعی عینی و هماهنگش، ذات خود را محقق میسازد.»15
مارکس بر این باور است که دین و آموزههای دینی یکی از موانعی است که در مسیر خود شکوفایی کامل انسان قرار دارد و عامل از خودبیگانگی او میشود؛ به این بیان که دین با دادن وعده و وعیدهای اخروی جلوی حرکت تودههای مردمی را میگیرد و نمیگذارد انسانها در مقابل حکومت‌های استبدادی قیام کنند و از انسان یک موجود خیالی میسازد و هیچگاه انسان به هویت حقیقی خودش دست نمییابد و به این صورت از حقیقت خود فاصله میگیرد و از خود بیگانه میشود. مارکس راه نجات انسانها را از خودبیگانگی، مقابله با دین و از بین بردن دین میداند. علاوه بر سه متفکر مذکور، توماس هابز(Tomashabbes)، بندیک اسپینوزا (Bendict spinozsa)، جان لاک (John Locke)، ژان ژاک روسو (Jean JacuessRousseau)، مارکس شلر (Max scheler)، یوهان فیخته (Johnann Fichte)، ولفونگ گوته (Wolfganggoethe)، ویلهلم ون هامبولت (Wilhelm vonhumboldt)، سورن کی یرکه گورد (Soern Kierkegoard) و پل تیلیخ (Paul Tihich) از اندیشمندانی هستند که به مسئله از خودبیگانگی پرداختهاند.16
1-5- بررسی و ارزیابی
تأملی کوتاه درباره سیر تاریخی مفهوم از خودبیگانگی در فلسفه غرب و بدون تردید، پرداختن به مسئله «از خودبیگانگی» توسط اندیشمندان غربی به ویژه در سده هجدهم و نوزدهم میلادی نشان میدهد که این مسئله یکی از مهمترین مسائل انسانشناختی است. در واقع، یکی از دردهای مزمن و خطرناکی است که انسانیت انسان را تهدید میکند و حداقل فایده آن هشداری است به همه انسانها و رهبران فکری و فرهنگی جامعه بشری. اما تبیینی که اندیشمندان غربی از این مسئله ارائه نمودهاند، از نظر متفکران ما به جدّ مورد نقد و بررسی است؛ زیرا ما دین را مانع از خودبیگانگی نمیدانیم، در حالی که آنها دین را عامل از خودبیگانگی انسان میدانند. وجه مشترک بیشتر این متفکران، به ویژه هگل، فوئرباخ و مارکس در زمینه رابطه دین و از خودبیگانگی، آن است که هر سه دین را به عنوان یکی از مهمترین علل از خودبیگانگی بشر میدانند و بر این باورند که تا بشر دین را کنار نگذارد، نمیتواند خویشتن خویش را بازیابد؛ زیرا آنها دین را حاکم بر اندیشه بشری میدانند و معتقدند پذیرش دین مقهور اراده غیر شدن و بیرون آمدن از امتداد وجودی خود است.
نقد و بررسی این دیدگاهها به صورت تفصیلی از حوصله این نوشتار خارج است، اما به برخی از اشکالات اساسی آنها اشاره میکنیم:
1- تقریباً در همه این دیدگاهها به ویژه در سه دیدگاهی که بیان شد، این اشکال اساسی به چشم میخورد که حیات انسان را تنها در زندگی مادی این جهانی خلاصه میکنند و دیگر ساحت‌های وجودی انسان را نادیده میگیرند. در حالیکه، انسان موجودی است چند ساحتی که در جای خود این مسئله به صورت مستدل به اثبات رسیده است.
2- بیشتر این دیدگاهها، خدا را موجودی ساخته ذهن خودآگاه یا ناخودآگاه بشر میدانند. این ادعا فاقد پشتوانه استدلالی و برهانی است و در جای خود به اثبات رسیده که خدا یک موجود خیالی ساخته ذهن بشر نیست، بلکه موجودی واقعی و حقیقی است که همه عالم هستی مخلوق، نیازمند و عین ربط به او هستند. به نظر میرسد.
با فرو ریختن این دو مبنا کلیه تحلیلهای مبتنی بر آن از بین میرود. به اعتقاد ما ریشهها و عوامل پیدایش مسئله «از خودبیگانگی» به عنوان یک مشکل را باید در تعالیم و ادیان آسمانی جستجو کرد و ادیان الهی پیش از هر متفکری به این مسئله پرداختهاند و همواره با بیانهای گوناگون به انسانها هشدار دادهاند که از این بیماری خطرناکی که انسانیت آنها را تهدید میکند، غفلت نورزند. بنابراین، ما در ادامه بحث، مسئله از خودبیگانگی را از دیدگاه اسلام و روانشناسی مورد بررسی قرار داده، سپس راه کارهایی برای پیشگیری و درمان آن ارائه می‌نماییم.

فصل دوم:
شناخت انسان

پیش از ورود به بحث از خودبیگانگی ذکر این نکته ضروری است که زمانی میتوان بحث از خودبیگانگی را مطرح کرد که تصویری صحیح از حقیقت انسان ارائه گردد تا با مقایسه آنچه که با آن مغایرت دارد بتوان این بحث را تبیین کرد. بنابراین لازم است ابتدا نظر اسلام را راجع به حقیقت انسان بیان کنیم و سپس موضوع از خودبیگانگی را مورد بررسی قرار دهیم.

2-1- اهمیت انسانشناسی
در میان موضوعاتی که بشر را به تفکر وادار میکند، حقیقت انسان یکی از مهمترین آنهاست و شناخت آن یکی از بیشترین دغدغهها را در پی داشته است. همان شناختی که معمولاً در لابلای شناختهای دیگر علوم گم میشود و بشریت با همه پیشرفتی که در ساحتهای علوم مختلف انجام داده است، نوعاً از شناخت خودش غافل میماند.
صد هزاران فصل داند از علوم
جان خود را مینداند آن ظلوم17
در معارف ادیان الهی شناخت انسان پس از شناخت خداوند از جایگاه ویژهای برخوردار است و از اهمیت آن همین بس که در روایات اسلامی شناخت انسان مساوی است با شناخت خداوند (مَنْ‏ عَرَفَ‏ نَفْسَهُ‏ فَقَدْ عَرَفَ‏ رَبَّه)18 «هرکس خودش را شناخت خدای خود را شناخته است.»
علی (ع) در روایات متعددی انسانشناسی را أَفْضَلُ‏ الْمَعْرِفَهـ أَفْضَلُ‏ الْحِکْمَهـ فوز اکبر و امثال اینها می‌داند.19
انسان یگانه موجودی است که میتواند مظهر و آینه تمام نمای حق باشد و از این رو درون آدمی نیز همانند عالم برون کانون آیات الهی است.
﴿سَنُرِیهِمْ آیَاتِنَا فِی الْآفَاقِ وَفِی أَنفُسِهِمْ حَتَّى یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ﴾20‏«به زودی نشانههای خود را در افق‌های گوناگون و در دلهایشان بدیشان خواهیم نمود تا برایشان روشن گردد که او حق است.»
از طرف دیگر انسانشناسی با آموزههای اعتقادی نبوت، معاد و … رابطهای تنگاتنگ دارد تا آنجا که فهم درست این موضوعات بدون شناخت صحیح از انسان میسر نمیگردد.21
بنابراین برای فهم بیشتر و درک عمیقتر از انسان بایستی موضوعاتی همچون آفرینش انسان، ساحتهای وجودی، سرشت انسانی، فطرت، گرایشها و … مورد مطالعه قرار گیرد تا دورنمایی کلی از انسان ترسیم گشته و راه را برای شناخت کاملتر از وی فراهم کنند.

2-2- آفرینش انسان
در بینش اسلامی همه افراد بشریت علیرغم تفاوتهای مختلفی که در رنگ، نژاد، جسم و … دارند، همگی دارای ریشهای مشترک و واحد میباشند. چنانچه در قرآن کریم به صراحت به این موضوع پرداخته است، آنجا که میفرماید:
﴿یَا أَیُّهَا النَّاسُ اتَّقُواْ رَبَّکُمُ الَّذِی خَلَقَکُم مِّن نَّفْسٍ وَاحِدَهٍ وَخَلَقَ مِنْهَا زَوْجَهَا وَبَثَّ مِنْهُمَا رِجَالًا کَثِیرًا وَنِسَاء﴾22 «ای مردم از پروردگارتان که شما را از نفس واحدی آفرید و جفتش را نیز از او آفرید و از آن دو مردان و زنان بسیاری پراکنده کرد پروا دارید.»
در قرآن کریم آیاتی که منشأ پیدایش انسان هستند به چهار دسته تقسیم میشوند:
1- آیاتی که آفرینش را از خاک یا گل و … میدانند که خود به دو دسته تقسیم میشوند. دسته اول آیاتی که به حضرت آدم (ع) اختصاص دارد مانند: ﴿إِنَّ مَثَلَ عِیسَى عِندَ اللّهِ کَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِن تُرَابٍ﴾23
2- دسته دوم آیاتی که ظاهراً تنها به ایشان اختصاص ندارد، بلکه بر سایر انسانها نیز قابل اطلاق است؛ مانند:
﴿هُوَ الَّذِی خَلَقَکُم مِّن طِین﴾24 «اوست خدایی که شما را از گل آفرید»
﴿هُوَ الَّذِی‏ خَلَقَکُمْ‏ مِنْ‏ تُراب﴾25«اوست خدایی که شما را از خاک آفرید.»
﴿وَ لَقَدْ خَلَقْنَا اْلانْسانَ‏ مِنْ سُلالَهٍ مِنْ طین﴾26«و به تحقیق ما انسان را از گل خالص آفریدیم»
این گونه آیات در قرآن فراوان است. منشأ خلقت انسان در این آیات، زمین (أرض)، خاک (تراب)، گِل (طین)، گل سیاه بدبوی عمل آمده (حمأمسنون) گل چسبنده (طین لازب) و گل خشک شده (صلصال) معرفی شده است.
با این حال هیچگونه تعارض یا تنافی در این آیات وجود ندارد و اختلاف آنها مانند این است که مثلاً شخصی در واقعهای با شخص دیگری آشنا شده و او را در موارد متعدد به شکلهای مختلف معرفی کند؛ مثلاً بگوید «با انسانی آشنا شدم» یا در جایی دیگر بگوید: «با انسان وارسته و اندیشمندی آشنا شدم» و نیز اوصافی دیگر که اینها هیچ تعارضی با هم ندارند. بنابراین ارض و تراب به همان خاک مطلق اشاره دارند، اما وقتی با آب آمیخته شد، به آن طین میگویند. وقتی گل مدتی بماند و مانند لجن بدبو شود، به آن «حمأ» گویند و هنگامی که آن را به اندازهای مالش دهند که زبری آن از میان برود و صیقل یابد، بدان «مسنون» گفته شود و همین گِل سیقلیافته از این جهت که چسبناک است، آن را «طین لازب» میخوانند. این گل به عمل آمده وقتی بماند و خشک شود، «صلصال» نامیده میشود. بنابراین بر اساس مجموعه این آیات، انسان از گِل سیاه به عمل آمدهای که خشک شده، آفریده گشته است.
پیش از این گفته شد که برخی از این آیات به حضرت آدم (ع) اختصاص دارد، ولی در بیشتر موارد، انسان، بشر و ضمیر «کم» یا «هم» به عنوان متعلق خلقت آمده که به حضرت آدم (ع) اختصاص ندارد، اما با توجه به آیات دیگری که پیدایش همه انسانها را از آدم میداند، میتوان گفت از آنجا که آدم (ع) از گِل آفریده شده، بقیه انسانها نیز با واسطه از گل آفریده شدهاند. بنابراین خلقت از خاک، گل و مانند آن به طور مستقیم به آدم (ع) اختصاص دارد و در مورد انسانهای دیگر با واسطه و غیرمستقیم است.
2- آیهای که منشأ آفرینش انسان را آب میداند:
﴿وَهُوَ الَّذِی خَلَقَ مِنَ الْمَاء بَشَرًا فَجَعَلَهُ نَسَبًا وَصِهْرًا وَکَانَ رَبُّکَ قَدِیرًا﴾27 «اوست خدایی که از آب بشر را آفرید و بین آنها خویشی نسب و بستگی ازدواج قرار داد و خدای تو قادر است.»
درباره خلقت انسان از آب که در این آیه آمده، در ابتدا سه احتمال به نظر میرسد: اول آنکه به همان آیات دسته پیش اشاره داشته باشد؛ به این معنا که «طین» از ترکیب آب و خاک به دست می‌آید که بدین ترتیب اشاره به خاک و آب و طین در واقع یک چیز است. دومین احتمال آن است که به آن آیهای اشاره داشته باشد که میفرماید همه موجودات زنده را از آب آفریدیم: ﴿وَجَعَلْنَامِنَالْمَاءکُلَّشَیْءٍحَیٍّ﴾28 «از آب هر چیز زنده ای را آفریدیم» یا اینکه میفرماید: خداوند هر جنبندهای را از آب آفریده است.29
احتمال دیگر آن است که مقصود از آفرینش انسان از «ماء» همان پیدایش انسان از «نطفه» باشد. این احتمال از جهتی بر دو احتمال پیش ترجیح دارد؛ زیرا در برخی از آیات به جای واژه نطفه، از «ماء مهین»30 و «ماء دافق»31یاد شده است.
3- آیاتی که پیدایش انسان را از «نطفه» میداند. این آیات نیز دو گروهاند: اول آنهایی که تنها به همین مرحله (پیدایش از نطفه) اشاره میکنند؛ مانند: ﴿خَلَقَ الإِنسَانَ مِن نُّطْفَهٍ﴾32 «انسان از نطفه خلق شده است.»
در این آیات دو احتمال به نظر میرسد: یکی اینکه هر انسان ابتدا از خاک بوده است و سپس خاک تبدیل به غذا، پس از آن تبدیل به نطفه و سپس سایر مراحل شکلگیری انجام میشود. این احتمال با توجه به آنچه در آیه پنجم سوره حج آمده، تقویت میشود. در این آیه، خاک، نطفه، علقه و مضغه با «ثم» به یکدیگر عطف شدهاند و ظاهراً از نظر بیانی تفاوتی بین این مراحل وجود ندارد.﴿فَإِنَّا خَلَقْنَاکُم مِّن تُرَابٍ ثُمَّ مِن نُّطْفَهٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَهٍ ثُمَّ مِن مُّضْغَهٍ﴾33«ما شما را از خاک آفریدیم سپس از نطفه، سپس از خون بسته، سپس از گوشت جویده شده»
احتمال دیگر آن است که این آیات در ابتدا به خلقت حضرت آدم(ع) از خاک و سپس به پیدایش سایر انسانها از نطفه اشاره داشته باشد. این احتمال نیز با توجه به آیه هفتم و هشتم سوره سجده تقویت میشود:
﴿وَبَدَأَ خَلْقَ الْإِنسَانِ مِن طِینٍ * ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِن سُلَالَهٍ مِّن مَّاء مَّهِینٍ﴾34
«و آفرینش انسان را از گِل آغاز کرد؛ سپس [تداوم] نسل او را از چکیده آبی پست مقرر فرمود.»
آیه اول به احتمال نزدیک به یقین به حضرت آدم (ع) اختصاص دارد و آیه بعد نیز به انسانهای دیگر؛ زیرا همانگونه که اشاره شد، خلقت از گِل، ویژگی اولین انسان است؛ آیه دیگر نیز نسل آدم را از نطفه دانسته است.
4- آیاتی که همه انسانها را از نسل آدم میداند و از آدم و حوا به عنوان پدر و مادرِ نوع انسان یاد کرده است؛ مانند:
﴿هُوَ الَّذِی‏ خَلَقَکُمْ‏ مِنْ‏ نَفْسٍ‏ واحِدَهٍ * وَ جَعَلَ مِنْها زَوْجَها لِیَسْکُنَ إِلَیْها﴾35
«اوست آن کس که شما را از نفس واحدی آفرید، و جفت وی را از آن پدید آورد تا بدان آرام گیرد.»
با توجه به آنچه گفته شد، روشن میشود که با وجود تنوعی که در آیات آفرینش انسان وجود دارد، هیچگونه تعارض یا اختلافی بین آیات نیست: دستهای از آیات (گروه اول) به خلقت حضرت آدم (ع) اشاره دارد؛ دستهای دیگر (گروه دوم و سوم) به آفرینش سایر انسانها از طریق تولیدمثل و آیات دیگری (گروه چهارم) نیز به رابطه بین انسانها و حضرت آدم (ع) میپردازند.36
این عدم اختلاف در سیاق آیات مطلبی است که مورد تأیید دیگر اندیشمندان نیز میباشد تا آنجا که استاد مصباح یزدی هم این عدم اختلاف را تأیید میکند.
«قرآن کریم مبدأ آفرینش انسان را گاه به صورت آفرینش هر فرد بیان میکند مبنی بر اینکه از نطفه است و مراحلی دارد تا به جنین کامل برسد و گاه توجه به خلقت نخستین انسان دارد و گاهی نیز هر دو را جمع میکند.»37
2-3- ساحتهای وجودی انسان
آیا انسان موجودی است تک بعدی و صرفاً در امور مادی خلاصه میشود یا دارای بعد وسیعتری هم هست. اگر چنین است، چگونه میتوان آن را اثبات کرد و آن بعد دیگر چیست و چه توانمندی و قابلیتهایی دارد. مسائلی از این دست را در این بخش مورد بررسی قرار میدهیم.
با بررسی ساختار وجودی انسان بوضوح میتوان دریافت که این موجود علاوه بر بعد جسمانی بایستی دارای بعد دیگری باشد. زیرا توانمندیها و قابلیتهایی که از یک انسان سر میزند را هرگز نمیتوان با بعد جسمانی صرف توجیه نمود. بنابراین بایستی علاوه بر جسم دارای بعد دیگری باشد که از آن به روح، روان یا نفس تعبیر میشود.

2-4- دلایل اثبات روح
برای اثبات روح انسانی دلایل متعددی از قبیل دلایل تجربی ـ عقلی و نقلی بیان شده است که به اختصار به بررسی آنها میپردازیم:

2-4-1- شواهد تجربی
با بررسی زندگی بشر همواره با پدیدههایی روبرو میشویم که تفسیر مادی آنها بسیار مشکل و غیرممکن است. از همین رو در کشورهای مختلف انجمنهای روحی زیادی شکل گرفته است که هدف آنها تبیین و تحقیق پیرامون بعد غیرجسمانی انسان میباشد.
این موضوع تا آنجا اهمیت پیدا کرده است که شاخه علمی جدیدی بنام فرار روانشناسی یا روحشناسی شکل گرفته است.38
مهمترین پدیدههایی که در علم روحشناسی مورد بررسی قرار میگیرد، عبارتنداز:
2-4-1-1- تلهپاتی
در تلهپاتی اندیشه موجود در ذهن یک فرد موجب پیدایی اندیشهای مشابه در ذهن فرد دیگری میشود در حالیکه هیچ نوع وسیله ارتباطی معمولی میان آنها وجود ندارد و شرایط به گونهای است که تصادفی بودن آن نیز منتفی میباشد. مثل ارتباط ذهنی افراد با یکدیگر از مسافتهای بسیار دور و از درون محفظههایی با دیوارهای آهنین.
تلهپاتی نوعی ادراک فراحسی است که فردی با توانایی خاص، اندیشه خود را بدون هیچ واسطه حسی به دیگری منتقل میکند. مثلاً او تصویری را روی کاغذ میکشد و دیگری که در اطاق مجاور است، نیز همان شکل را به تصویر میکشد و این واقعه بارها تکرار میشود.
برای بررسی میزان تصادفی بودن این مطابقت، آزمایشهای متعددی انجام شده است. در یکی از اینها پنجاه کارت را با پنج شکل مختلف در نظر گرفته و آنها را کاملاً بر هم میزنند. انتقال دهنده پیام هر بار بر یکی از کارتها متمرکز میشود و گیرنده پیام، شکلی را که توسط پیام دریافت کرده، بر روی کاغذ میکشد و با پایان یافتن کارتها مجدداً آنها را بر هم میزنند و ادامه میدهند. احتمال درست بودن پیام در هر مرتبه 20 درصد (“1″ /”5” ) و احتمال خطا بودن آن 80 درصد (“4″ /”5” ) است و هر بار که تکرار شود، به شکل تصاعدی بالا میرود. مثلاً احتمال اینکه دوبار پیاپی درست گفته شود، 4 درصد (“1″ /”25” ) است. اس. جی. سال ـ از دانشگاه لندن ـ نتایج مثبت تلهپاتی غیبگویانه را یک بر بیلیون گزارش کرده است.39
جان هیک میگوید:
«با اطمینان قریب به یقین میتوان گفت تلهپاتی شامل هیچ نوع تشعشع فیزیکی، مشابه امواج رادیویی نیست. نخست آنکه تلهپاتی به خلاف همه صورتهای شناخته شده تشعشع، به نسبت فاصله دچار تأخیر و تضعیف نمیگردد. دوم اینکه هیچ آلتی در مغز یا سایر اعضا وجود ندارد که بتوان به درستی آن را به عنوان مرکز فرستنده و گیرندهاش به شمار آورد. به نظر میرسد که تلهپاتی یک رخداد صرفاً ذهنی است.»40

دسته بندی : پایان نامه

پاسخ دهید